تبلیغات
فانی فان - مطالب ابر داستان کوتاه


دانلود کارتون، اس ام اس،عکس عاشقانه،اخبار روز

داستان مینیمال

 

قصه کوچک
نوشته: فرانتس کافکا
ترجمه: احمد شاملو

موش گفت:"افسوس! دنیا روز به روز تنگ تر می شود .  سابق  جهان چنان دنگال بود که ترسم گرفت . دویدم و دویدم تا دست آخر هنگامی که دیدم از هر نقطه  افق دیوارهائی سر به آسمان می آشد، آسوده خاطر شدم . اما این دیوارهای بلند با چنان سرعتی به هم نزدیك می شود که من از هم  اکنون خودم را در آخر خط می بینم و تله ئی که باید در آن افتم پیش چشمم است."
«چاره ات در این است که جهتت را عوض کنی» گربه در حالی  که او را می درید چنین گفت.

 

داستان کوتاه باغ انار

 داستان کوتاه باغ انار

زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای
که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم...

ادامه مطلب

 

داستان کوتاه

 

یک داستان کوتاه خنده دار

یه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و در ساحل دریا چادر می زنند و در داخل چادر می خوابند…….نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار می کنه بعد ازش می پرسه :واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای می گیری؟

واتسن هم شروع میکنه به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر کوچیک به نظر می رسند و در سایر ستارگان هم ممکن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در کرات دیگر زندگی می کنند……..

که در اینجا هلمز میگه : واتسن عزیز اولین و مهم ترین نتیجه ای که باید می گرفتی اینه که : چادر مارو دزدیدند!!!!

 

داستان کوتاه - من برای تمام کردن آمده ام

 

من برای تمام کردن آمده ام

بینندگان عزیز؛ برای شما گزارش می کنیم از شهر مکزیکوسیتی ، محل برگزاری مسابقات المپیک سال 1968 . بیننده گزارش مراحل پایانی مسابقه دوی ماراتن هستید؛ ماده ای که در تمام المپیک ها بسیار مورد توجه همگان است و مدال طلای آن ، گل سرسبد مدالهای المپیک .
این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود . کیلومتر آخر مسابقه است . دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم دارند. نفس ها به شماره افتاده . عرق سر و روی همه دونده ها را پوشانده . باید هم بپوشاند! 42 کیلومتر و 195 متر مسافت را دویدن ، شوخی که نیست !
دوندگان هم چنان با گامهای ریتمیک و منظم به پیش می روند. نظم حرکات هماهنگ دست ها ، پاها و تنفس عمیق و پی در پی شان با صدای خاصش ، آدم را یاد لوکوموتیو می اندازد !

چه قدر زیباست این استقامت مستدام. هر بیننده ای دلش می خواهد که این قدر استقامت داشته باشد و این قدر توان! دوندگان ، قسمت آخر جاده را طی می کنند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم می شوند. استادیوم مملو از تماشاچی است . جمعیت با ورود دوندگان به استادیوم شروع به تشویق آنها می کنند. رقابت نفس گیری است. دونده شماره ی... چند قدمی جلوتر از بقیه است . همه دونده ها با تمام قوا دارند آخرین فشارها را می آورند .رگ های گردنشان از شدت فشار بیرون زده ، هان ، هان ، هان و... هورا ... سینه دونده شماره ی.... نوار خط پایان را پاره می کند. استادیوم سراپا تشویق می شود؛ فلاش های دوربین ها لحظه ای امان نمی دهند ...
دونده های بعدی ، یکی یکی از خط پایان می گذرند. بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان ، چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو می شوند. خبرنگاران به سوی آنها می دوند برای مصاحبه و ...
اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام می شود. نفر اول با زمان 2 ساعت و... در همین حال هنوز تک و توك دونده هایی باقی مانده اند که از گرد راه می رسند و از خط پایان می گذرند. در طی مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان دادند که بریدند ، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند .

من فقط یک نفر دیگر را می بینم که دارد به آخر مسابقه نزدیک می شود. فکر می کنم این دیگر نفر آخر باشد . از خط پایان عبور می کند. داوران و مسؤولان برگزاری می آیند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان آن را جمع آوری کنند. جمعیت هم تکانی به خود می دهند تا آرام آرام استادیوم را ترك کند، اما ... نه نه !  صبر کنید ، صبر کنید !
بلندگوی استادیوم به داوران اعلام می کند که خط پایان را ترك نکنند. گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده . همه سر جای خود برمی گردند و انتظار نفر آخر را می کشند .

جمعیت هم سر جای خود آرام می گیرد . دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره می کنند. من الان دارم تصویر او را روی نمایشگر جایگاه خبرنگاران می بینم... صبر کنید ببینم او کیست ؟ اگر شماره اش را ببینم از روی لیستی که در دست دارم نامش را برای شما اعلام خواهم کرد .
چند لحظه صبر کنید تا ... آهان . « جان استفن آکواری » است . دونده سیاهپوست اهل تانزانیا . بگذارید بیش تر دقت کنم. مثل اینکه مشکلی برایش پیش آمده ، دارد لنگ می زند . پایش بانداژ شده و به نظر خونی می آید . ببینم چقدر با این جا فاصله دارد؟ از علائم کنار جاده این طور می آید که ... اِ... این که تازه نیمی از مسیر را آمده !
حدود 20 کیلومتر تا این جا فاصله دارد . الان ایستاد، از کمر خم شد و دو دستش را روی زانوهایش تکیه گاه کرد. چه نفس نفسی می زند .

اِ... دوباره راه افتاد، همان طور لنگ لنگان .چقدر آرام حرکت می کند. احتمالاً به زودی از ادامه مسیر منصرف خواهد شد. این همه راه را که نمی تواند این طوری طی کند . اما مثل اینکه دست بردار نیست ...
چند قدم لنگان لنگان طی می کند ، بعد انگار درد زانو و ساق مجروحش او را از حرکت می ایستاند. چهره اش از شدت درد ، در هم می رود. چند لحظه مکث می کند و دوباره ... چند نفری را می بینم که دور و بر او هستند و دارند چیزهایی می گویند . به نظرم این طور می آید که می خواهند او را از ادامه مسیر منصرف کنند. اما با حرکت دست به آنها اشاره می کند که کنار بروند . داوران همچنان در خط پایان ایستاده اند . مطابق مقررات آنها حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان ، محل مسابقه را ترك کنند .
جمعیت هم همانطور منتظر و آرام سر جایش نشسته، نمی دانم چرا این مردم نمی روند پی کارشان؟! مسابقه که در واقع تمام شده ، این یک نفر هم حتماً تا چند دقیقه دیگر از ادامه مسیر انصراف می دهد . من با اجازه شما ارتباطم را قطع می کنم تا به گزارش سایر مسابقات توجه کنید .

بعد از گذشت مدتی نسبتاً طولانی

 بینندگان عزیز ، مجددا سلام عرض می کنم. آخرین شرکت کننده مسابقه دوی ماراتن به استادیوم نزدیک شده است و اکنون وارد استادیوم می شود . با ورود او ، استادیوم از جا بر می خیزد! همه تماشاچیان از جای خود برخاسته اند. چند نفر در نقطه ای از استادیوم شروع به کف زدن می کنند ، و بعد انگار از این نقطه ، موجی از کف زدن حرکت می کند و تمام استادیوم را فرا می گیرد. نمی دانید این جا چه غوغایی است ... 40 تا 50 متر بیش تا خط پایان نمانده . او دوباره نفس نفس زنان می ایستد و خم می شود . اکنون دستش را بر روی ساق خونی اش گذاشته و پلک هایش را بر هم فشار می دهد . نفس می گیرد و دوباره با سرعت بیش تری شروع به حرکت می کند .

شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیش تر می شود. فوج خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند. وقتی نفرات اول این مسابقه از خط پایان گذشتند، استادیوم این قدر شور نداشت ! او نزدیک تر و نزدیک تر می شود و... بله ... باورنکردنی است .... او از خط پایان می گذرد. خبرنگاران به سوی او هجوم می بردند ... نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است .
انگار نه انگار که دیگر شب شده است . مربیان او حوله ای بر دوشش می اندازد. از سر تا پایش عرق می چکد ، دیگر نایی برای ایستادن ندارد و... می افتد .

او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است . یک لحظه به این فکر نکرد که برای پیش گیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن ، میدان را خالی کند . او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند . اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدتری توجه کنند. ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت .

داستان « جان استفن آکواری » از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد .

راستش را بخواهید من تا به حال چندین بار از ورزشکارانی که این داستان را می دانستند پرسیده ام : حالا آیا یادتان هست که نفر اول (برنده مدال طلایی) همان مسابقه چه کسی بود؟... جالب است که هیچ کس یادش نبود !!
و جالب تر اینکه وقتی از او پرسیدند چرا با وجود اینکه می دانستی آخر می شوی باز ادامه دادی ، گفت: من این همه راه از کشورم نیامده ام که فقط شروع کنم ، آمده ام که تمام کنم ...!

 

داستان کوتاه - وفای عشق!

 پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد ... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب ندیده .
پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
پیرمرد گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم . نمی خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم .
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم، او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت :
اما من که می دانم او چه کسی است ...